|
شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم حتی اگر به دیده رویا ببینیم من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینیم شاعر شنیدنی ست ولی میل توست آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم این واژه ها صراحت تنهایی من اند با این همه مخواه که تنها ببینیم میهوت می شوی اگر ازروزن ات شبی بی خویشدر سماغ غزل ها ببینیم یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم در خود که ناگریزی دریا ببینیم شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست اما تو با چراغ بیا تا ببینیم
زنگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد به اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود زنگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد زندگی مجذور اینه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست
سهراب سپهری
چون سبوی تشنه ...
از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاری ست چون سبوی تشنه کاندر اب بیند خواب
و اندر اب ببیند سنگ دوستان و دشمنان را می شناسم من زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن وای: اما - که باید گفت این ؟ - من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن جویبار لحظه های جاری مهدی اخوان ثالث
یقین سهل
سر راهم یک بری خریدم با چند سکه که بیرون اوردم از جیبم هر یک به احتمال یک دوم
بربری میخورم و یقین داشتم اگر فقط خمیر و اجر بود دنیا را از نو بنا می کردم |