زندگینامه امام علی بن موسی الرضا عليه
السلاممقدمه :
امام علي بن موسيالرضا عليهالسلام
هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول
خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم
اسلام ميباشند.
ايشان در
سن
35 سالگي عهدهدار مسئوليت امامت
ورهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان
مقارن بود با خلافت خلفاي عباسي كه
سختيها و رنج بسياري رابر امام
رواداشتند و
سر انجام
مامون عباسی ايشان رادرسن 55 سالگی به
شهادت رساند.دراين نوشته به طور
خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت
را بررسی می نماييم.
نام
،لقب
و كنيه امام :
نام مبارك ايشان علي و كنيه آن حضرت
ابوالحسن و مشهورترين لقب ايشان "رضا"
به معناي "خشنودي" ميباشد. امام
محمدتقي عليهالسلام امام نهم و فرزند
ايشان سبب ناميده شدن آن حضرت به اين
لقب را اينگونه نقل ميفرمايند :"
خداوند او را رضا لقب نهاد زيرا
خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه
اطهار در زمين از او خشنود بودهاند و
ايشان را براي امامت پسنديده اند و
همينطور ( به خاطر خلق و خوي نيكوي
امام ) هم دوستان و نزديكان و هم
دشمنان از ايشان راضي و خشنود
بودند".
يكي از القاب مشهور حضرت " عالم آل
محمد " است . اين لقب نشانگر ظهور علم
و دانش ايشان ميباشد.جلسات مناظره
متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر
خويش, بويژه علمای اديان مختلف انجام
داد و در همه آنها با سربلندی تمام
بيرون آمد دليل کوچکي براين سخن است،
که قسمتي از اين مناظرات در بخش "
جنبه علمي امام " آمده است. اين
توانايي و برتري امام, در تسلط بر
علوم يكي از دلايل امامت ايشان
ميباشد و با تأمل در سخنان امام در
اين مناظرات, كاملاً اين مطلب روشن
ميگردد كه اين علوم جز از يك منبع
وابسته به الهام و وحي نميتواند
سرچشمه گرفته باشد.
پدر و مادر امام :
پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم
(عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان
بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست
هارون عباسي به شهادت رسيدند و
مادرگراميشان " نجمه " نام داشت.
تولد امام :
حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم
ذيقعدهالحرام سال 148 هجري در مدينه
منوره ديده به جهان گشودند. از قول
مادر ايشان نقل شده است كه :"
هنگاميكه به حضرتش حامله شدم به هيچ
وجه ثقل حمل را در خود حس نميكردم و
وقتي به خواب ميرفتم, صداي تسبيح و
تمجيد حق تعالي وذکر " لاالهالاالله
" رااز شكم خود ميشنيدم, اما چون
بيدار ميشدم ديگر صدايي بگوش نمي
رسيد. هنگاميكه وضع حمل انجام شد،
نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش
را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را
تكان ميداد؛ گويي چيزي ميگفت"
(2).
نظير اين واقعه, هنگام تولد ديگر ائمه
و بعضي از پيامبران الهي نيز نقل شده
است, از جمله حضرت عيسي كه به اراده
الهي در اوان تولد, در گهواره لب به
سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح
اين ماجرا در قرآن كريم آمده است.
(3)
زندگي امام در مدينه :
حضرت رضا (عليه السلام) تا قبل از
هجرت به مرو در مدينه زادگاهشان، ساكن
بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك
رسول خدا و اجداد طاهرينشان به هدايت
مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي
مي پرداختنند. مردم مدينه نيز بسيار
امام را دوست مي داشتند و به ايشان
همچون پدري مهربان مي نگريستند.تا قبل
ازاين سفر با اينکه امام بيشترسالهای
عمرش را درمدينه گذرانده بود, اما
درسراسرمملکت اسلامي پِيروان بسياری
داشت که گوش به فرمان اوامر امام
بودند.
امام در گفتگويي كه با مامون درباره
ولايت عهدی داشتند، در اين باره اين
گونه مي فرمايند:" همانا ولايت عهدی
هيچ امتيازي را بر من نيفزود. هنگامي
كه من در مدينه بودم فرمان من در شرق
و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر
مدينه عبورمي کردم, عزيرتراز من كسي
نبود . مردم پيوسته حاجاتشان را نزد
من مي آوردند و كسي نبود كه بتوانم
نياز او ر ا برآورده سازم, مگر اينكه
اين كار را انجام مي دادم و مردم به
چشم عزيز و بزرگ خويش، به من مى
نگريستند ".
امامت حضرت رضا (عليه السلام ) :
امامت و وصايت حضرت رضا (عليه السلام
) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد
طاهرينشان و رسول اكرم (صلي الله
وعليه واله )اعلام شده بود. به خصوص
امام كاظم (عليه السلام ) بارها در
حضور مردم ايشان را به عنوان وصي و
امام بعد از خويش معرفي كرده بودند كه
به نمونهاي از آنها اشاره مينمائيم.
يكي از ياران امام موسي كاظم (عليه
السلام ) ميگويد:" ما شصت نفر بوديم
كه موسي بنجعفر به جمع ما وارد شد و
دست فرزندش علي در دست او بود. فرمود
:" آيا ميدانيد من كيستم ؟" گفتم:"
تو آقا و بزرگ ما هستي". فرمود :" نام
و لقب من را بگوئيد". گفتم :" شما
موسي بن جعفر بن محمد هستيد ". فرمود
:" اين كه با من است كيست ؟" گفتم :"
علي بن موسي بن جعفر". فرمود :" پس
شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من
است و بعد از مرگ من وصي من مي
باشد"". (4)
در حديث مشهوری نيزکه جابر از قول نبى
اكرم نقل ميكند امام رضا (عليه
السلام ) به عنوان هشتمين امام و وصي
پيامبر معرفي شدهاند. امام صادق
(عليه السلام ) نيز مكرر به امام كاظم
ميفرمودند كه "عالم آلمحمد از
فرزندان تو است و او وصي بعد از تو
ميباشد".
اوضاع سياسي :
مدت امامت امام هشتم در حدود بيست سال
بود كه ميتوان آن را به سه بخش
جداگانه تقسيم كرد :
1- ده سال اول امامت آن حضرت، كه
همزمان بود با زمامداري هارون.
2- پنج سال بعد از آن كه مقارن
با خلافت امين بود.
3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار
كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر
قلمرو اسلامي آن روز بود.
مدتي از روزگار زندگاني امام رضا
(عليه السلام ) همزمان با خلافت هارون
الرشيد بود. در اين زمان است كه مصيبت
دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر
مصيبتهاي اسفبار براي علويان ( سادات
و نوادگان اميرالمؤمنين) واقع شده
است. در آن زمان كوششهاي فراواني در
تحريك هارون براي كشتن امام رضا (عليه
السلام ) ميشد تا آنجا که در نهايت
هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ اما
فرصت نيافت نقشه خود را عملي كند.
بعد از وفات هارون فرزندش امين به
خلافت رسيد. در اين زمان به علت مرگ
هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سايه
افكنده بود و اين تزلزل و غرق بودن
امين درفساد و تباهی باعث شده بود كه
او و دستگاه حكومت, از توجه به سوي
امام و پيگيري امر ايشان بازمانند. از
اين رو ميتوانيم اين دوره را در
زندگي امام دوران آرامش بناميم.
اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر
خود امين را شكست داده و اورابه قتل
برساند و لباس قدرت را به تن نمايد و
توانسته بود با سركوب شورشيان فرمان
خود را در اطراف واکناف مملكت اسلامي
جاري كند. وي حكومت ايالت عراق را به
يكي از عمال خويش واگذار كرده بود و
خود در مرو اقامت گزيد و فضل بن
سهل را كه مردي بسيار سياستمدار بود
، وزير و مشاور خويش قرار داد. اما
خطري كه حكومت او را تهديد
ميكردعلويان بودند كه بعد از قرني
تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با
استفاده از فرصت دودستگي در خلافت هر
يك به عناوين مختلف در خفا و آشكار
علم مخالفت با مأمون را برافراشته و
خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛
به علاوه آنان در جلب توجه افكار
عمومي مسلمين به سوي خود ، و كسب
حمايت آنها موفق گرديده بودند و دليل
آشكاربر اين مدعا اين است كه هر جا
علويان بر ضد حكومت عباسيان قيام و
شورش مي
کردند,
انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را
اجابت
کرده
و به ياري آنها بر ميخواستندو اين
،بر
اثر ستمها وناروائيها وانواع
شكنجههای دردناكي بود كه مردم و
بخصوص علويان از دستگاه حكومت عباسي
ديده بودند. ا زاين رو مأمون درصدد بر
آمده بود تاموجبات برخورد با علويان
را برطرف كند. بويژه كه او تصميم داشت
تشنجات و بحرانهايي را كه موجب ضعف
حكومت او شده بود از ميان بردارد و
براي استقرار پايههاي قدرت خود ،
محيط را امن و آرام سازد. لذا با
مشورت وزير خود فضلبنسهل تصميم گرفت
تا دست به خدعهاي بزند. او تصميم
گرفت تا خلافت را به امام پيشنهاد دهد
وخود از خلافت به نفع امام كناره
گيري كند, زيرا حساب ميكرد نتيجه از
دو حال بيرون نيست ، يا امام ميپذيرد
و يا نميپذيرد و در هر دو حال براي
خوداو و خلافت عباسيان، پيروزي است.
زيرا اگر بپذيرد ناگزير, بنابر شرطي
كه مأمون قرار ميداد ولايت عهدي آن
حضرت را خواهد داشت و همين امر
مشروعيت خلافت او را پس از امام نزد
تمامي گروهها و فرقههاي مسلمانان
تضمين ميكرد. بديهي است براي مأمون
آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون اين
كه كسي آگاه شود، امام را از ميان
بردارد تا حكومت به صورت شرعي و
قانوني به او بازگردد. در اين صورت
علويان با خوشنودي به حكومت
مينگريستند و شيعيان خلافت او را
شرعي تلقي ميكردند و او را به عنوان
جانشين امام مي پذيرفتند.ازطرف ديگر
چون مردم حکومت را مورد تاييدامام مي
دانستند لذا قيامهايی که برضدحکومت مي
شد جاذبه و مشروعيت خود را از دست
ميداد.
او ميانديشيد اگر امام خلافت را
نپذيرد ايِشان را به اجبار وليعهد
خودمي کند که دراينصورت بازهم خلافت
وحکومت او درميا ن مردم و شيعيان
توجيه مي گردد وديگر اعتراضات
وشورشهايي که به بهانه غصب خلافت
وستم, توسط عباسيان انجام مي گرفت
دليل وتوجيه خودراازدست مي
دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام
مواجه نمي شد. ازطرفي اومي توانست
امام را نزد خود ساكن كند و از نزديك
مراقب رفتار امام و پيروانش باشد و هر
حركتي از سوي امام و شيعيان ايشان را
سركوب كند. همچنين اوگمان مي کردکه
ازطرف ديگر شيعيان و پيروان امام ،
ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت در
معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند
دادوامام جايگاه خودرادرميان
دوستدارانش ازدست مي دهد.
سفر به سوي خراسان :
مأمون براي عملي كردن اهداف ذكر شده
چند تن از مأموران مخصوص خود را به
مدينه, خدمت حضرت رضا (عليه السلام )
فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوي
خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد
حضرتش را از راهي كه كمتر با شيعيان
برخورد داشته باشد, بياورند. مسير
اصلي در آن زمان راه كوفه ، جبل ،
كرمانشاه و قم بوده است كه نقاط
شيعهنشين و مراكز قدرت شيعيان بود.
مأمون احتمال ميداد كه ممكن است
شيعيان با مشاهده امام در ميان خود به
شور و هيجان آيند و مانع حركت ايشان
شوند و بخواهند آن حضرت را در ميان
خود نگه دارند كه در اين صورت مشكلات
حكومت چند برابر ميشد. لذا امام را
از مسير بصره ، اهواز و فارس به سوي
مرو حركت داد.ماموران او نيزپيوسته
حضرت رازير نظر داشتندواعمال امام
رابه او گزارش مي دادند.
حديث سلسلة الذهب :
در طول سفر امام به مرو ، هركجا توقف
ميفرمودند, بركات زيادي
شامل حال
مردم
ان
منطقه
می شد.
از جمله هنگاميكه امام در مسير حركت
خود وارد نيشابور شدند و در حالي كه
در محملي قرار داشتند از وسط شهر
نيشابور عبور كردند. مردم زيادي كه
خبر ورود امام به نيشابور
را شنيده بودند, همگي به استقبال حضرت
آمدند. در اين هنگام دو تن از علما و
حافظان حديث نبوي, به همراه گروههاي
بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و
درايت، مهار مرکب را گرفته وعرضه
داشتند :" اي امام بزرگ و اي فرزند
امامان بزرگوار، تو را به حق پدران
پاك و اجداد بزرگوارت سوگند ميدهيم
كه رخسار فرخنده خويش را به ما نشان
دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان
پيامبر خدا براي ما بيان فرمايي تا
يادگاري نزد ما باشد ". امام دستور
توقف مركب را دادند و ديدگان مردم به
مشاهده طلعت مبارك امام روشن گرديد.
مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد
شدند به طوري كه بعضي از شدت شوق
ميگريستند و آنهايي كه نزديك ايشان
بودند ، بر مركب امام بوسه ميزدند.
ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود
به طوري كه بزرگان شهر با صداي بلند
از مردم ميخواستند كه سكوت نمايند تا
حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس
از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث
ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر
گراميشان و از قول اجداد طاهرينشان به
نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائيل
از سوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء
فرمودند: " كلمه لاالهالاالله حصار
من است پس هركس آن را بگويد داخل حصار
من شده و كسيكه داخل حصار من گردد
ايمن از عذاب من خواهد بود. " سپس
امام فرمودند: " اما اين شروطي دارد و
من خود از جمله آن شروط هستم ".
اين حديث بيانگر اين است كه از شروط
اقرار به كلمه لاالهالاالله كه مقوم
اصل توحيد در دين ميباشد، اقرار به
امامت آن حضرت و اطاعت وپذيرش گفتار و
رفتارامام ميباشد كه از جانب خداوند
تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام
شرط رهايي از عذاب الهي را توحيد و
شرط توحيد را قبول ولايت و امامت
ميدانند.
ولايت عهدي :
باري ، چون حضرت رضا (عليه السلام )
وارد مرو شدند, مأمون از ايشان
استقبال شاياني كرد و در مجلسي كه همه
اركان دولت حضور داشتند صحبت كرد و
گفت :" همه بدانند من در آل عباس و آل
علي (عليه السلام ) هيچ كس را بهتر و
صاحب حقتر به امر خلافت از
عليبنموسيرضا (عليه السلام )
نديدم". پس از آن به حضرت رو كرد و
گفت:" تصميم گرفتهام كه خود را از
خلافت خلع كنم و آنرا به شما واگذار
نمايم". حضرت فرمودند:" اگر خلافت را
خدا براي تو قرار داده جايز نيست كه
به ديگري ببخشي و اگر خلافت از آن تو
نيست ، تو چه اختياري داري كه به
ديگري تفويض نمايي ". مأمون بر خواسته
خود پافشاري كرد و بر امام اصرار
ورزيد. اما امام فرمودند : " هرگز
قبول نخواهم كرد ". وقتي مأمون مأيوس
شد گفت:" پس ولايت عهدي را قبول كن تا
بعد از من شما خليفه و جانشين من
باشيد". اين اصرار مأمون و انكار امام
تا دو ماه طول كشيد و حضرت قبول
نميفرمودند و ميگفتند :" از پدرانم
شنيدم, من قبل از تو از دنيا خواهم
رفت و مرا با زهر شهيد خواهند كرد و
بر من ملائك زمين و آسمان خواهند
گريست و در وادي غربت در كنار هارون
الرشيد دفن خواهم شد". اما مأمون بر
اين امر پافشاري نمود تا آنجاكه
مخفيانه و در مجلس خصوصي حضرت را
تهديد به مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند
:" اينك كه مجبورم, قبول ميكنم به
شرط آنكه كسي را نصب يا عزل نكنم و
رسمي را تغيير ندهم و سنتي را نشكنم و
از دور بر بساط خلافت نظرداشته باشم".
مأمون با اين شرط راضي شد. پس از آن
حضرت, دست را به سوي آسمان بلند كردند
و فرمودند: " خداوندا ! تو ميداني كه
مرا به اكراه وادار نمودند و به اجبار
اين امر را اختيار كردم؛ پس مرا
مؤاخذه نكن همان گونه كه دو پيغمبر
خود يوسف و دانيال را هنگام قبول
ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه
نكردي. خداوندا عهدي نيست جز عهد تو و
ولايتي نيست مگر از جانب تو، پس به من
توفيق ده كه دين تو را برپا دارم و
سنت پيامبر تو را زنده نگاه دارم.
همانا كه تو نيكو مولا و نيكو ياوري
هستي" .
جنبه علمي امام :
مأمون كه پيوسته شور و اشتياق مردم
نسبت به امام واعتبار بيهمتاي امام
را در ميان ايشان ميديد مي خواست
تااين قداست واعتبار را خدشه
دارسازدوازجمله کارهايی که برای رسيدن
به اين هدف انجام داد تشکيل جلسات
مناظرهاي بين امام و دانشمندان علوم
مختلف از سراسر دنيا بود، تا آنها با
امام به بحث بپردازند، شايد بتوانند
امام را ازنظر علمي شکست داده ووجهه
علمي امام را زيرسوال ببرند.که شرح
يكي از اين مجالس را ميآوريم:
"براي يكي از اين مناظرات مأمون
فضلبنسهل را امر كرد كه اساتيد كلام
و حكمت را از سراسر دنيا دعوت كند تا
با امام به مناظره بنشينند. فضل نيز
اسقف اعظم نصاري و بزرگ علمای يهود و
روساي صابئين ( پيروان حضرت يحيي)
بزرگ موبدان زرتشتيان و ديگر متكلمين
وقت را دعوت كرد. مأمون هم آنها را به
حضور پذيرفت و از آنها پذيرايي شاياني
كرد و به آنان گفت:" دوست دارم كه با
پسر عموی من ( مأمون از نوادگان عباس
عموی پيامبر است كه ناگزير پسر عمومي
امام می باشد.) كه از مدينه پيش من
آمده مناظره كنيد". صبح رروز بعد مجلس
آراستهاي تشكيل داد و مردي را به
خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد
و حضرت را دعوت كرد. حضرت نيز دعوت او
را پذيرفتند و به او فرمودند :" آيا
ميخواهي بداني كه مأمون كي از اين
كار خود پشيمان ميشود". او گفت :
"بلي فدايت شوم". امام فرمودند :"
وقتي مأمون دلايل مرا بر رد اهل تورات
از خود تورات و بر اهل انجيل از خود
انجيل و از اهل زبور از زبورشان و بر
صابئين
بزبان ايشان و بر آتشپرستان بزبان
فارسي و بر روميان به زبان روميشان
بشنود و ببيند كه سخنان تك تك اينان
را رد كردم و آنها سخن خود را رها
كردند و سخن مرا پذيرفتند آنوقت مأمون
ميفهمد كه توانايي كاري را كه
ميخواهد انجام دهد ندارد و پشيمان
ميشود و لاحول و لا قوه الا بالله
العلي العظيم". سپس حضرت به مجلس
مأمون تشريف فرما شدند و با ورود
حضرت مأمون ايشان را براي جمع معرفي
كرد و سپس گفت : " دوست دارم با ايشان
مناظره كنيد ". حضرت رضا (عليه
السلام)نيز با تمامي آنها از كتاب
خودشان درباره دين و مذهبشان مباحثه
نمودند. سپس امام فرمود:" اگر كسي
درميان شما مخالف اسلام است بدون شرم
و خجالت سئوال كند". عمران صایي
كه يكي از متكلمين بود از حضرت
سئوالات بسياري كرد و حضرت تمام
سئوالات او را يك به يك پاسخ گفتند و
او را قانع نمودند. او پس از شنيدن
جواب سئوالات خود از امام شهادتين را
بر زبان جاري كرد و اسلام آورد و با
برتري مسلم امام، جلسه به پايان رسيد
و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت،
عمران صایي
را به حضور طلبيدند و او را بسيار
اكرام كردند و از آن به بعد عمران صایي
خود يكي از مبلغين دين مبين اسلام
گرديد.
رجاءابن ضحاک که ازطرف مامون مامور
حرکت دادن امام ازمدينه به سوی مرو
بود,مي گويد: "آن حضرت در هيچ شهری
وارد نمي شد مگر اينکه مردم از هرسو
به او روی مي آوردند و مسائل ديني خود
را از امام می پرسيدند.ايشان نيز به
آنها پاسخ مي گفت و احاديث بسياری از
پيامبر خدا و حضرت علي (عليه السلام)
بيان مي فرمود.هنگامي که ازاين
سفربازگشتم نزد مامون رفتم .او
ازچگونگي رفتار امام در طول سفر پرسيد
و من نيز آنچه را در طول سفر از ايشان
ديده بودم بازگوکردم . مامون گفت:
"آری، ای پسرضحاک !ايشان بهترين،
دانا ترين و عابدترين مردم روي زمين
است"".
اخلاق و منش امام:
خصوصيات اخلاقي و زهد و تقواي آن حضرت
به گونه اي بود كه حتي دشمنان خويش را
نيز شيفته و مجذوب خود كرده بود. با
مردم در نهايت ادب تواضع و مهرباني
رفتار مي كرد و هيچ گاه خود را از
مردم جدا نمي نمود.
يكي از ياران امام مي گويد:" هيچ گاه
نديدم كه امام رضا (عليه السلام) در
سخن بر كسي جفا ورزد و نيز نديدم كه
سخن كسي را پيش از تمام شدن قطع كند.
هرگز نيازمندي را كه مي توانست نيازش
را برآورده سازد رد نمي كرد در حضور
ديگري پايش را دراز نمي فرمود. هرگز
نديدم به کسي ازخدمتکارانش بدگوئي
کند. خنده او قهقه نبود بلكه تبسم مي
فرمود. چون سفره غذا به ميان مي آمد,
همه افراد خانه حتي دربان و مهتر را
نيز بر سر سفره خويش مي نشاند و آنان
همراه با امام غذا مي خوردند. شبها كم
مي خوابيد و بسياري از شبها را به
عبادت مي گذراند. بسيار روزه مي گرفت
و روزه سه روز در ماه را ترك نمي كرد.
كار خير و انفاق پنهان بسيار داشت.
بيشتر در شبهاي تاريك, مخفيانه به
فقرا كمك مي كرد". (5) يكي
ديگر از ياران ايشان مي گويد:" فرش آن
حضرت در تابستان حصير و در زمستان
پلاسي بود. لباس او در خانه درشت و
خشن بود, اما هنگامي كه در مجالس
عمومي شركت مي كرد ، خود را مي آراست
(لباسهاي خوب و متعارف مي پوشيد).
(6) شبي امام ميهمان داشت،
در ميان صحبت چراغ ايرادي پيدا كرد،
ميهمان امام دست پيش آورد تا چراغ را
درست كند، اما امام نگذاشت و خود اين
كار را انجام داد و فرمود:" ما گروهي
هستيم كه ميهمانان خود را به كار نمي
گيريم". (7)
شخصي به امام عرض كرد:" به خدا سوگند
هيچكس در روي زمين ازجهت برتري و
شرافت اجداد، به شما نمي رسد". امام
فرمودند:" تقوي به آنان شرافت داد و
اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار
ساخت". (8)
مردي از اهالي بلخ مي گويد:" در سفر
خراسان با امام رضا( عليه السلام)
همراه بودم. روزي سفره گسترده بودند و
امام همه خدمتگذران حتي سياهان را بر
آن سفره نشاند تا همراه ايشان غذا
بخورند. من به امام عرض كردم:" فدايت
شوم بهتر است اينان بر سفره اي
جداگانه بنشينند".امام فرمود:" ساكت
باش, پروردگار همه يكي است. پدر و
مادر همه يكي است و پاداش هم به اعمال
است". (9)
ياسر، خادم حضرت مي گويد: "امام رضا
(عليه السلام) به ما فرموده بود:" اگر
بالاي سرتان ايستادم (و شما را براي
كاري طلبيدم) و شما مشغول غذا خوردن
بوديد بر نخيزيد تا غذايتان تمام
شود:، به همين جهت بسيار اتفاق مي
افتاد كه امام ما را صدا مي كرد و در
پاسخ او مي گفتند:" به غذا خوردن
مشغولند" و آن گرامي مي فرمود:
"بگذاريد غذايشان تمام شود"".
(10)
يكبار غريبي خدمت امام رسيد و سلام
كرد و گفت:" من از دوستداران شما و
پدران و اجدادتان هستم. ازحج بازگشته
ام و خرجي راه را تمام كرده ام اگر
مايليد مبلغي به من مرحمت كنيد تا خود
را به وطنم برسانم و در آنجا معادل
همان مبلغ را صدقه خواهم داد زيرا من
در شهر خويش فقير نيستم و اينك در سفر
نيازمند مانده ام". امام برخاست و به
اطاقي ديگر رفت واز پشت در دست خويش
را بيرون آورد و فرمود:" اين دويست
دينار را بگير و توشه راه كن و لازم
نيست كه از جانب من معادل آن صدقه
دهي".
آن شخص نيز دينار ها را گرفت و رفت.
از امام پرسيدند:" چرا چنين كرديد كه
شما را هنگام گرفتن دينار ها نبيند؟"
فرمود:" تا شرمندگي نياز و سوال را در
او نبينم ".(11)
امامان معصوم و گرامي ما در تربيت
پيروان و راهنمايي ايشان تنها به
گفتار اكتفا نمي كردند و در مورد
اعمال آنان توجه و مراقبت ويژه اي
مبذول مي داشتند.
يكي از ياران امام رضا (عليه السلام)
مي گويد:" روزي همراه امام به خانه
ايشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنايي
بودند. امام در ميان آنها غريبه اي
ديد و پرسيد:" اين كيست ؟" عرض
كردند:" به ما كمك مي كند و به او
دستمزدي خواهيم داد".امام فرمود:"
مزدش را تعيين كرده ايد؟" گفتند:" نه
هر چه بدهيم مي پذيرد".امام برآشفت و
به من فرمود:" من بارها به اينها گفته
ام كه هيچكس را نياوريد مگر آنكه قبلا
مزدش را تعيين كنيد و قرارداد ببنديد.
كسي كه بدون قرارداد و تعيين مزد،
كاري انجام مي دهد، اگر سه برابر مزدش
را بدهي باز گمان مي كند مزدش را كم
داده اي ولي اگر قرارداد ببندي و به
مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود
خواهد بود که طبق قرار عمل كرده
اي و در اين صورت اگر بيش از مقدار
تعيين شده چيزي به او بدهي, هر چند كم
و ناچيز باشد؛ مي فهمد كه بيشتر
پرداخته اي و سپاسگزار خواهد بود"".
(12)
خادم حضرت مي گويد:" روزي خدمتكاران
ميوه اي مي خوردند. آنها ميوه را به
تمامي نخورده و باقي آنرا دور ريختند.
حضرت رضا (عليه السلام) به آنها
فرمود:" سبحان الله اگر شما از آن بي
نياز هستيد, آنرا به كساني كه بدان
نيازمندند بدهيد"".
مختصري
از كلمات حكمتآميز امام :
امام فرمودند : "دوست هركس عقل اوست و
دشمن هركس جهل و ناداني و حماقت
است".
امام فرمودند : "علم و دانش همانند
گنجي ميماند كه كليد آن سئوال است،
پس بپرسيد. خداوند شما را رحمت كند
زيرا در اين امرچهار طايفه داراي اجر
ميباشند :
1- سئوال كننده 2-
آموزنده 3- شنونده 4-
پاسخ دهنده "
امام فرمودند :" مهرورزي و دوستي با
مردم نصف عقل است".
امام فرمودند :"چيزي نيست كه چشمانت
آنرا بنگرد مگر آنكه در آن پند و
اندرزي است".
امام فرمودند :" نظافت و پاكيزگي از
اخلاق پيامبران است".
شهادت امام :
در نحوه به شهادت رسيدن امام نقل شده
است كه مأمون به يكي از خدمتکاران
خويش دستور داده بود تا ناخنهاي دستش
را بلند نگه دارد و بعد به او دستور
دادتا دست خود را به زهر مخصوصي آلوده
كند و در بين ناخنهايش زهر قرار دهد
و اناري را با دستان زهرآلودش دانه
كند و او دستور مأمون را اجابت كرد.
مأمون نيز انار زهرآلوده را خدمت حضرت
گذارد و اصرار كرد كه امام ازآن انار
تناول کنند.اما حضرت از خوردن امتناع
فرمودند و مأمون اصرار كرد تا جاييكه
حضرت را تهديد به مرگ نمود و حضرت به
جبر, قدري از آن انار مسموم تناول
فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر
اثر كرد و حال حضرت دگرگون گرديد و
صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال
203 هجري قمري امام رضا ( عليه السلام
) به شهادت رسيدند .
تدفين امام :
به قدرت و اراده الهي امام جواد (
عليه السلام ) فرزند و امام بعد از آن
حضرت به دور از چشم دشمنان, بدن مطهر
ايشان را غسل داده وبر آن نماز
گذاردند و پيکر پاك ايشان با مشايعت
بسياري از شيعيان و دوستداران آن حضرت
در مشهد دفن گرديد و قرنهاست كه مزار
اين امام بزرگوار مايه بركت و مباهات
ايرانيان است.

خلاصه
ای از
زندگانی
امام
حسین
علیه
السلام
حسين
(ع ) و
پيامبر (ص )
از
ولادت
حسين بن
على (ع ) كه
در سال
چهارم
هجرت بود
تا رحلت
رسول
الله (ص ) كه
شش سال و
چند ماه
بعد
اتفاق
افتاد,
مردم از
اظهار
محبت و
لطفى كه
پيامبر
راستين
اسلام (ص )
درباره
حسين (ع )
ابراز
ميداشت ,
به
بزرگوارى
و مقام
شامخ
پيشواى
سوم آگاه
شدند.
سلمان
فارسى مي
گويد:
ديدم كه
رسول خدا (ص
) حسين (ع )
را بر
زانوى
خويش
نهاده او
را مي
بوسيد و
مي فرمود:
تو
بزرگوار
و پسر
بزرگوار
و پدر
بزرگوارانى
, تو امام و
پسر امام
و پدر
امامان
هستى , تو
حجت خدا و
پسر حجت
خدا و پدر
حجتهاى
خدايى كه
نُه
نفرند و
خاتم
ايشان ,قائم
ايشان (امام
زمان عج )
مي باشد. (8)
انس بن
مالك
روايت مي
كند: وقتى
از
پيامبر
پرسيدند
كدام يك
از اهل
بيت خود
را بيشتر
دوست مي
دارى ,
فرمود:
حسن و
حسين را, (9)
بارها
رسول
گرامى
حسن (ع ) و
حسين (ع ) را
به سينه
مي فشرد
وآنان را
مي بوييد
و مي
بوسيد. (10)
ابوهريره
كه از
مزدوران
معاويه و
از
دشمنان
خاندان
امامت
است , در
عين حال
اعتراف
مي كند كه :
رسول
اكرم را
ديدم كه
حسن و
حسين را
بر شانه
هاى خويش
نشانده
بود و به
سوى مامي
آمد, وقتى
به ما
رسيد
فرمود هر
كس اين دو
فرزندم
را دوست
بدارد
مرا دوست
داشته , و
هر كه با
آنان
دشمنى
ورزد با
من دشمنى
نموده
است.(11)عاليترين,
صميميترين
و
گوياترين
رابطه
معنوى و
ملكوتى
بين
پيامبر و
حسين را
ميتوان
در اين
جمله
رسول
گرامى
اسلام(ص )خواند
كه فرمود:حسين
از من و من
ازحسينم
(12)
حسين
(ع ) با پدر
شش
سال از
عمرش با
پيامبر
بزرگوار
سپرى شد, و
آن گاه كه
رسول خدا (ص
) چشم از
جهان
فروبست و
به لقاى
پروردگار
شتافت ,
مدت سى
سال با
پدر زيست .
پدرى كه
جز به
انصاف
حكم نكرد ,
و جز به
طهارت و
بندگى
نگذرانيد
, جز خدا
نديد و جز
خدا
نخواست و
جز خدا
نيافت .
پدرى كه
در زمان
حكومتش
لحظه اى
او را
آرام
نگذاشتند
,همچنان
كه به
هنگام
غصب
خلافتش
جز به
آزارش
برنخاستند...
در تمام
اين مدت ,
با دل و
جان از
اوامر
پدر
اطاعت مي
كرد, و در
چند سالى
كه حضرت
على (ع )
متصدى
خلافت
ظاهرى شد,
حضرت
حسين (ع ) در
راه
پيشبرد
اهداف
اسلامى ,
مانند يك
سرباز
فداكار،
همچون
برادر
بزرگوارش
مي كوشيد,
و در
جنگهاى
جمل , صفين
و نهروان
شركت
داشت.(13)
به اين
ترتيب , از
پدرش
اميرالمؤمنين(ع
) و دين خدا
حمايت
كرد و حتى
گاهى در
حضور
جمعيت به
غاصبين
خلافت
اعتراض
مي كرد. در
زمان
حكومت
عمر, امام
حسين (ع )
وارد
مسجد شد,
خليفه
دوم را بر
منبر
رسول
الله (ص )
مشاهده
كرد كه
سخن
ميگفت. بی
درنگ از
منبر
بالا رفت
و فرياد
زد: از
منبرپدرم
فرود آى .... (14)
امام
حسين (ع ) با
برادر
پس
از شهادت
حضرت على (ع
), به
فرموده
رسول خدا (ص
) و وصيت
اميرالمؤمنين
(ع ) امامت و
رهبرى
شيعيان
به حسن بن
على (ع ),
فرزند
بزرگ
اميرالمؤمنين
(ع ), منتقل
گشت و بر
همه مردم
واجب و
لازم آمد
كه به
فرامين
پيشوايشان
امام حسن (ع
) گوش
فرادارند.
امام
حسين (ع ) كه
دست
پرورد
وحى
محمدى و
ولايت
علوى بود,
همراه و
همكار و
همفكر
برادرش
بود. چنان
كه وقتى
بنا بر
مصالح
اسلام و
جامعه
مسلمانان
و به
دستور
خداوند
بزرگ ,
امام حسن (ع
) مجبور شد
كه با
معاويه
صلح كند و
آن همه
ناراحتي
ها را
تحمل
نمايد,
امام
حسين (ع )
شريك رنج
هاى
برادر
بود و چون
ميدانست
كه اين
صلح به
صلاح
اسلام و
مسلمين
است , هرگز
اعتراض
به برادر
نداشت .
حتى يك
روز كه
معاويه ,
در حضور
امام حسن (ع
) وامام
حسين (ع )
دهان
آلوده اش
را به
بدگويى
نسبت به
امام حسن (ع
) و پدر
بزرگوارشان
اميرمؤمنان
(ع ) گشود,
امام
حسين (ع ) به
دفاع
برخاست
تا سخن در
گلوى
معاويه
بشكند و
سزاى
ناهنجاريش
را به
كنارش
بگذارد,
ولى امام
حسن (ع ) او
را به
سكوت و
خاموشى
فراخواند,
امام
حسين (ع )
پذيرا شد
و به جايش
بازگشت ,
آن گاه
امام حسن (ع
) خود به
پاسخ
معاويه
برآمد, و
با بيانى
رسا و
كوبنده
خاموشش
ساخت . (15)
امام
حسين (ع ) در
زمان
معاويه
چون
امام حسن (سلام
خدا و
فرشتگان
خدا بر او
باد) از
دنيا
رحلت
فرمود, به
گفته
رسول خدا (ص
) و
اميرالمؤمنين
(ع ) و وصيت
حسن بن
على (ع )
امامت و
رهبرى
شيعيان
به امام
حسين (ع )
منتقل شد
و از طرف
خدا
مأمور
رهبرى
جامعه
گرديد.
امام
حسين (ع ) مي
ديد كه
معاويه
با اتكا
به قدرت
اسلام , بر
اريكه
حكومت
اسلام به
ناحق
تكيه زده ,
سخت
مشغول
تخريب
اساس
جامعه
اسلامى و
قوانين
خداوند
است و از
اين
حكومت
پوشالى
مخرب به
سختى رنج
مي برد,
ولى نمي
توانست
دستى
فراز
آورد
وقدرتى
فراهم
كند تا او
را از
جايگاه
حكومت
اسلامى
پايين
بكشد,
چنانچه
برادرش
امام حسن (ع
) نيز وضعى
مشابه او
داشت.
امام
حسين (ع ) مي
دانست
اگر
تصميمش
را آشكار
سازد و به
سازندگى
قدرت
بپردازد,
پيش از هر
جنبش و
حركت
مفيدى به
قتلش مي
رسانند,
ناچار
دندان بر
جگر نهاد
و صبررا
پيشه
ساخت كه
اگر بر مي
خاست , پيش
از اقدام
به دسيسه
كشته مي
شد, از اين
كشته شدن
هيچ
نتيجه اى
گرفته
نمي شد.
بنابراين
تا
معاويه
زنده بود,
چون
برادر
زيست و
علم
مخالفت
هاى بزرگ
نيفراخت ,
جز آن كه
گاهى
محيط و
حركات و
اعمال
معاويه
را به باد
انتقاد
مي گرفت و
مردم
رابه
آينده
نزديك
اميدوار
مي ساخت
كه اقدام
مؤثرى
خواهد
نمود.
در تمام
طول مدتى
كه
معاويه
از مردم
براى
ولايتعهدى
يزيد,
بيعت مي
گرفت ,
حسين به
شدت با
اومخالفت
كرد, و
هرگز تن
به بيعت
يزيد
نداد و
وليعهدى
او را
نپذيرفت
و حتى
گاهى
سخنانى
تند به
معاويه
گفت و يا
نامه اى
كوبنده
براى او
نوشت .(16)
معاويه
هم در
بيعت
گرفتن
براى
يزيد, به
او
اصرارى
نكرد و
امام (ع )
همچنين
بود و
ماند تا
معاويه
درگذشت ...
قيام
حسينى
يزيد
پس از
معاويه
بر تخت
حكومت
اسلامى
تكيه زد و
خود را
اميرالمؤمنين
خواند و
براى اين
كه سلطنت
ناحق و
ستمگرانه
اش را
تثبيت
كند, مصمم
شد براى
نامداران
و
شخصيتهاى
اسلامى
پيامى
بفرستد و
آنان را
به بيعت
با خويش
بخواند.
به همين
منظور,
نامه اى
به حاكم
مدينه
نوشت و در
آن
يادآور
شد كه
براى من
از حسين (ع )بيعت
بگير و
اگر
مخالفت
نمود
بقتلش
برسان .
حاكم اين
خبر را به
امام
حسين (ع )رسانيد
و جواب
مطالبه
نمود.
امام
حسين (ع )
چنين
فرمود: انا
لله و انا
اليه
راجعون و
على
الاسلام
السلام
اذا بليت
الامة
براع مثل
يزيد.(17) آن
گاه كه
افرادى
چون يزيد, (شرابخوار
و
قمارباز
و بي
ايمان و
ناپاك كه
حتى ظاهر
اسلام را
هم
مراعات
نمي كند)
بر مسند
حكومت
اسلامى
بنشيند,
بايد
فاتحه
اسلام را
خواند.(زيرا
اين گونه
زمامدارها
با نيروى
اسلام و
به نام
اسلام ,
اسلام را
از بين
ميبرند.)
امام
حسين (ع ) مي
دانست
اينك كه
حكومت
يزيد را
به رسميت
نشناخته
است , اگر
در مدينه
بماند به
قتلش مي
رسانندش,
لذا به
امر
پروردگار,
شبانه و
مخفى از
مدينه به
سوى مكه
حركت كرد.
آمدن آن
حضرت به
مكه ,
همراه با
سرباز
زدن او از
بيعت
يزيد, در
بين مردم
مكه و
مدينه
انتشار
يافت , و
اين خبر
تا به
كوفه هم
رسيد.
كوفيان
ازامام
حسين (ع ) كه
در مكه به
سر مي برد
دعوت
كردند تا
به سوى
آنان آيد
و
زمامدار
امورشان
باشد.
امام (ع )
مسلم بن
عقيل , پسر
عموى
خويش را
به كوفه
فرستاد
تا حركت و
واكنش
اجتماع
كوفى را
از نزديك
ببيند و
برايش
بنويسد.
مسلم به
كوفه
رسيد و با
استقبال
گرم و بي
سابقه اى
روبرو شد,
هزاران
نفر به
عنوان
نايب
امام (ع ) با
او بيعت
كردند, و
مسلم هم
نامه اى
به امام
حسين (ع )
نگاشت و
حركت
فورى
امام (ع ) را
لازم
گزارش
داد.
هر چند
امام
حسين (ع )
كوفيان
را به
خوبى مي
شناخت , و
بي وفايى
و بي
دينيشان
را در
زمان
حكومت
پدر و
برادر
ديده بود
و مي
دانست به
گفته ها و
بيعتشان
با مسلم
نمي توان
اعتماد
كرد, و
ليكن
براى
اتمام
حجت و
اجراى
اوامر
پروردگار
تصميم
گرفت كه
به سوى
كوفه
حركت كند.با
اين حال
تا هشتم
ذيحجه ,
يعنى
روزى كه
همه مردم
مكه عازم
رفتن به
منى
بودند (18) و
هر كس در
راه مكه
جا مانده
بود با
عجله
تمام مي
خواست
خود را به
مكه
برساند,
آن حضرت
در مكه
ماند و در
چنين
روزى با
اهل بيت و
ياران
خود, از
مكه به
طرف عراق
خارج شد و
با اين
كار هم به
وظيفه
خويش عمل
كرد و هم
به
مسلمانان
جهان
فهماند
كه پسر
پيغمبر
امت , يزيد
را به
رسميت
نشناخته
و با او
بيعت
نكرده ,بلكه
عليه او
قيام
كرده است .
يزيد كه
حركت
مسلم را
به سوى
كوفه
دريافته
و از بيعت
كوفيان
با او
آگاه شده
بود, ابن
زياد را (كه
از
پليدترين
ياران
يزيد و از
كثيفترين
طرفداران
حكومت
بنى اميه
بود) به
كوفه
فرستاد.ابن
زياد از
ضعف
ايمان و
دورويى و
ترس مردم
كوفه
استفاده
نمود و با
تهديد
وارعاب ,
آنان را
از دور و
بر مسلم
پراكنده
ساخت , و
مسلم به
تنهايى
با عمال
ابن زياد
به نبرد
پرداخت , و
پس از
جنگى
دلاورانه
و شگفت , با
شجاعت
شهيد شد.(سلام
خدا بر او
باد).و ابن
زياد
جامعه
دورو و
خيانتكار
و بي
ايمان
كوفه را
عليه
امام
حسين (ع )
برانگيخت
, و كار به
جايى
رسيد كه
عده اى از
همان
كسانى كه
براى
امام (ع )
دعوتنامه
نوشته
بودند,
سلاح جنگ
پوشيدند
و منتظر
ماندند
تا امام
حسين (ع ) از
راه برسد
و به قتلش
برسانند.
امام
حسين (ع ) از
همان شبى
كه از
مدينه
بيرون
آمد, و در
تمام
مدتى كه
در مكه
اقامت
گزيد, و در
طول راه
مكه به
كربلا, تا
هنگام
شهادت ,
گاهى به
اشاره ,
گاهى به
صراحت ,
اعلان
ميداشت
كه : مقصود
من از
حركت ,
رسوا
ساختن
حكومت ضد
اسلامى
يزيد
وبرپاداشتن
امر به
معروف و
نهى از
منكر و
ايستادگى
در برابر
ظلم و
ستمگرى
است وجز
حمايت
قرآن و
زنده
داشتن
دين
محمدى
هدفى
ندارم . و
اين
مأموريتى
بود كه
خداوند
به او
واگذار
نموده
بود, حتى
اگر به
كشته شدن
خود و
اصحاب و
فرزندان
و اسيرى
خانواده
اش اتمام
پذيرد.
رسول
گرامى (ص ) و
اميرمؤمنان
(ع ) و حسن بن
على (ع )
پيشوايان
پيشين
اسلام ,
شهادت
امام
حسين (ع ) را
بارها
بيان
فرموده
بودند.
حتى در
هنگام
ولادت
امام
حسين (ع ),رسول
گرانمايه
اسلام (ص )
شهادتش
را تذكر
داده بود. (19)
و خود
امام
حسين (ع ) به
علم
امامت
ميدانست
كه آخر
اين سفر
به
شهادتش
مي
انجامد,
ولى او
كسى نبود
كه در
برابر
دستور
آسمانى و
فرمان
خدا براى
جان خود
ارزشى
قائل
باشد, يا
از اسارت
خانواده
اش واهمه
اى به دل
راه دهد.
او آن كس
بود كه
بلا را و
شهادت را
سعادت مي
پنداشت . (سلام
ابدى خدا
بر او باد) .
خبر
شهادت
حسين (ع ) در
كربلا به
قدرى در
اجتماع
اسلامى
مورد
گفتگو
واقع شده
بود كه
عامه
مردم از
پايان
اين سفر
مطلع
بودند.
چون جسته
و گريخته ,
از رسول
الله (ص ) و
اميرالمؤمنين
(ع ) و امام
حسن بن
على (ع ) و
ديگر
بزرگان
صدر
اسلام
شنيده
بودند.
بدين سان
حركت
امام
حسين (ع ) با
آن
درگيري
ها و
ناراحتي
ها
احتمال
كشته
شدنش را
در اذهان
عامه
تشديد
كرد. به
ويژه كه
خود در
طول راه
مي فرمود: من
كان
باذلا
فينا
مهجته و
موطنا
على لقاء
الله
نفسه
فليرحل
معنا. (20) هر
كس حاضر
است در
راه ما از
جان خويش
بگذرد و
به
ملاقات
پروردگار
بشتابد,همراه
ما بيايد. و
لذا در
بعضى از
دوستان
اين توهم
پيش آمد
كه حضرتش
را از اين
سفر
منصرف
سازند،
غافل از
اين كه
فرزند
على بن
ابى طالب (ع
) امام و
جانشين
پيامبر, و
از
ديگران
به وظيفه
خويش
آگاه تر
است و
هرگز از
آنچه خدا
بر عهده
او
نهاده،
دست
نخواهد
كشيد.
بارى
امام
حسين (ع ) با
همه اين
افكار و
نظريه ها
كه
اطرافش
را گرفته
بود به
راه خويش
ادامه
داد, و
كوچكترين
خللى در
تصميمش
راه
نيافت .سرانجام
رفت , و
شهادت را
دريافت .
نه خود
تنها,
بلكه با
اصحاب و
فرزندان
كه هر يك
ستاره اى
درخشان
در افق
اسلام
بودند,
رفتند و
كشته
شدند, و
خون
هايشان
شن هاى
گرم دشت
كربلا را
لاله
باران
كرد تا
جامعه
مسلمانان
بفهمد
يزيد (باقيمانده
بسترهاى
گناه
آلود
خاندان
اميه )
جانشين
رسول خدا
نيست , و
اساسا
اسلام از
بنى اميه
و بنى
اميه از
اسلام
جداست .
راستى
هرگز
انديشيده
ايد اگر
شهادت
جانگداز
و حماسه
آفرين
حسين (ع ) به
وقوع نمي
پيوست و
مردم
يزيد را
خليفه
پيغمبر (ص )
مي
دانستند,
و آن گاه
اخبار
دربار
يزيد و
شهوت
راني هاى
او و
عمالش را
مي
شنيدند,
چقدر از
اسلام
متنفر مي
شدند,
زيرا
اسلامى
كه خليفه
پيغمبرش
يزيد
باشد, به
راستى
نيز
تنفرآور
است ... و
خاندان
پاك حضرت
امام
حسين (ع )
نيز اسير
شدند تا
آخرين
رسالت
اين
شهادت
رابه گوش
مردم
برسانند.و
شنيديم و
خوانديم
كه در
شهرها, در
بازارها,
در
مسجدها,
در
بارگاه
متعفن
پسر زياد
و دربار
نكبت بار
يزيد,
هماره و
همه جا
دهان
گشودند
وفرياد
زدند, و
پرده
زيباى
فريب را
از چهره
زشت و
جنايتكار
جيره
خواران
بنى اميه
برداشتند
و ثابت
كردند كه
يزيد
سگباز
وشرابخوار
است , هرگز
لياقت
خلافت
ندارد و
اين
اريكه اى
كه او بر
آن تكيه
زده
جايگاه
او نيست .
سخنانشان
رسالت
شهادت
حسينى را
تكميل
كرد,
طوفانى
در جانها
برانگيختند,
چنان كه
نام يزيد
تا هميشه
مترادف
با هر
پستى و
رذالت و
دنائت
گرديد و
همه
آرزوهاى
طلايى و
شيطانيش
چون نقش
بر آب گشت .
نگرشى
ژرف
ميخواهد
تا بتوان
بر همه
ابعاد
اين
شهادت
عظيم و
پرنتيجه
دست يافت .
از همان
اوان
شهادتش
تا كنون ,
دوستان و
شيعيانش ,
و همه
آنان كه
به شرافت
و عظمت
انسان
ارج مي
گذارند,
همه ساله
سالروز
به خون
غلتيدنش
را,
سالروز
قيام و
شهادتش
را با
سياهپوشى
و
عزادارى
محترم مي
شمارند, و
خلوص
خويش را
با گريه
بر مصايب
آن
بزرگوار
ابراز
ميدارند.
پيشوايان
معصوم ما,
هماره به
واقعه
كربلا و
به زنده
داشتن آن
عنايتى
خاص
داشتند.
غير از
اين كه
خود به
زيارت
مرقدش مي
شتافتند
و عزايش
را بر پا
مي
داشتند,
در فضيلت
عزادارى
و محزون
بودن
براى آن
بزرگوار,
گفتارهاى
متعددى
ايراد
فرموده
اند.
ابوعماره
گويد:
روزى به
حضور
امام ششم
صادق آل
محمد (ع )
رسيدم ,
فرمود
اشعارى
درسوگوارى
حسين
براى ما
بخوان .
وقتى
شروع به
خواندن
نمودم
صداى
گريه
حضرت
برخاست ,
من مي
خواندم و
آن عزيز
مي گريست ,
چندان كه
صداى
گريه از
خانه
برخاست .
بعد از آن
كه اشعار
را تمام
كردم ,
امام (ع ) در
فضليت و
ثواب
مرثيه و
گرياندن
مردم بر
امام
حسين (ع )
مطالبى
بيان
فرمود. (21)
نيز از آن
جناب است
كه فرمود:
گريستن و
بي تابى
كردن در
هيچ
مصيبتى
شايسته
نيست مگر
در مصيبت
حسين بن
على , كه
ثواب و
جزايى
گرانمايه
دارد. (22)
باقرالعلوم
, امام
پنجم (ع ) به
محمد بن
مسلم كه
يكى از
اصحاب
بزرگ او
است
فرمود: به
شيعيان
ما
بگوييد
كه به
زيارت
مرقد
حسين
بروند,
زيرا بر
هر شخص
باايمانى
كه به
امامت ما
معترف
است ,
زيارت
قبر
اباعبدالله
لازم
ميباشد. (23)
امام
صادق (ع ) مي
فرمايد: ان
زيارة
الحسين
عليه
السلام
افضل ما
يكون من
الاعمال .
همانا
زيارت
حسين (ع ) از
هر عمل
پسنديده
اى ارزش و
فضيلتش
بيشتر
است . (24)
زيرا كه
اين
زيارت در
حقيقت
مدرسه
بزرگ و
عظيم است
كه به
جهانيان
درس
ايمان و
عمل صالح
مي دهد و
گويى روح
را به سوى
ملكوت
خوبي ها و
پاكدامني
ها و
فداكاري
ها پرواز
مي دهد. هر
چند
عزادارى
و گريه بر
مصايب
حسين بن
على (ع ), و
مشرف شدن
به زيارت
قبرش و
بازنماياندن
تاريخ
پرشكوه و
حماسه
ساز
كربلايش
ارزش و
معيارى
والا
دارد, لكن
بايد
دانست كه
نبايد
تنها به
اين
زيارت ها
و گريه ها
و غم
گساريدن
اكتفا
كرد, بلكه
همه اين
تظاهرات ,
فلسفه
ديندارى ,
فداكارى
و حمايت
از
قوانين
آسمانى
را به ما
گوشزدمينمايد,
و هدف هم
جز اين
نيست , و
نياز
بزرگ ما
از درگاه
حسينى
آموختن
انسانيت
و خالى
بودن دل
از هر چه
غير از
خداست
ميباشد, و
گرنه اگر
فقط به
صورت
ظاهر
قضيه
بپردازيم
, هدف مقدس
حسينى به
فراموشى
مي گرايد.
|